|
دگر از من چه مي خواهي؟ تو كه كشتي مرا اين سان؟ نمي گويم بدي اما نبود اين حق ِ من زيبا رها كردن ميان ِ غم به جرم ِ انتخاب ِ من چه تاوان ِعجيبي داشت به ظاهر اشتباه ِ من!!! تو سلطان ِ دلم بودي شهنشاه ِ همه خوبي وفا بودي پر از نيكي ولي ناگه جفا كردي و حالا پرسشي دارم: چرا با من؟ چرا با من؟ مني كه عاشقت بودم چرا آخر؟ چرا با من؟ نگو اشك ِنگاهم را... نگوآن بغض ِكالم را.. نگو هرگز نفهميدي تمام ِ التماسم را! دگر چيزي نگو لطفا" به جان عاشقم سوگند. تو ديدي , بعد ِ آن رفتي چگونه؟ من نفهميدم!!! نگو من خواستم هرگز!!! تو خود من را رها كردي به نام دوستي يك شب مرا در غم رها كردي دگر در من چه مي جويي؟ صدايي؟ خنده اي؟ حرفي؟ همه مردست و من زنده ولي اي كاش مي مردم ولي اي كاش مي مردم برو باشد خداحافظ خدا يار و نگهدارت خداي عاشق و خوبم هميشه هر كجا يارت! + نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387 11:20 توسط سمیرا |
آي مردم هر كجا آباد من كمي حرف دارم حرف دارم من گله از مردماني سخت نامرد دارم من تنم رنجور و بيمار است من كمي تنهاتر از سهراب من كمي بيكس تر از نيما من شبيه هيچ كس هستم! من شبيه هق هق آن دختر معصوم يا شبيه درد مرموزي يا شبيه شعرگمنامي ناشناس ناشناسم! سينه هايم مملو از درد است بر لبم مهر است اما مثل چشمانم پر از حرف است…. چه مي خواهي بداني از دلم اينك؟ اين كه در اين سو كسي همياورم نيست؟ كه هر كس را گمان كردم كه باشد يار و غم خوارم شده دشمن سر سخت اين جانم؟ زده طعنه بر اشعار بيمارم. چه گويم ؟؟!!.. آخراز دست اين شبنامه دلگيرم! نميدانم چه ها بايد بگويم! دير گاهيست كه هيچ آشنايي به من و سادگيم سر نزده! ديرگاهيست كه جز سايه ي يك مرد عجيب هيچ كس شانه به شعرم نزده. هيچ كس اين جا هوس گم شدن بين امواج نگاهم به سر بي پرواش نزده! آن كه همراه چشم من ميگريد ايينه تنها ايينه است و من تنها تر از تنها و من ليلي تر ليلي و من مثل كسي هستم كه نامش را نميداني كسي كه بيست سالش شد همه تبريك مي گويند! بيست سال قبل بيست و هفت يك بهار بي بهانه امدم اين جا تولد نام خوبي هست. براي من كه بيزارم ز تكراري شدن آري. و ميخندد دلم ارام كساني يادشان مانده كه امروز آمدم دنيا! خدايا. خسته ام اما شكر ميگويم تو را بسيار! + نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 11:40 توسط سمیرا |
جرم من چيست كه اين گونه به من ميتازي؟ به خدا خسته ام از اين همه دلشوره پدر كمي اهسته برو دختر خسته ي تو از تو سوالي دارد: به چه جرمي پدرم؟ به چه جرمي دل من را كه پر از مهر خداست با شلاق سخن اي چنين سوزاندي؟؟؟ به چه جرمي پدرم؟ تو مدام گله داري كه چرا دختر خيره سرت ان چه تو ميداري دوست شبيه ان نيست اما پدرم تاج سرم شده تا حال بپرسي از خويش: تو هماني هستي كه دل من ميخواست؟؟؟ .... ........... لابد با خودت ميگويي: تو چه كم داري هان؟! هر چه كردم از بهر تو كردم دختر! من از ان دم كه سپيده سر زد تا به اعماق سياهي شبان تا تو خوشبخت شوي جنگيدم. تو چه ميداني كه چه شبها كه بر مخمل خواب اسوده خوابيدي در اوج سياهي شبان چشمانم به خواب خنديدند؟! .... شانه بالامنداز زير لب با خودت گله از قدر نشناسي دخترك خويش مكن پدرم دل من خالي از گرمي دستانت هست ياد داري ان روز؟!.. كه فشردي تن رنجورم را به اغوشت تنگ؟ و من . پر از مهر وجود پدرم بي ترس شدم از هر چه كه در دنيا هست پدرم... پدرم گرمي آغوش گرمت و نگاهي كه پر از افتخارت به من بود كجاست؟ ............ من دلم گوشه اي از مهر تو را خواهان است من دلم عشق تو را مي خواهد نه اين كه هر دم با زهر سخن روزگارم را تلخ و دلم را پر از آه كني خوب ميدانم كه دلت ميخواست كه من ان دختر خوب و نجيبي باشم كه دلت ميخواست همه عمر! اما... اما پدرم بد نيست بداني دل من روزگاريست كه در حسرت اين كه مرا اين گونه كه هستم بپذيري خشكيد. من را بپذير اين گونه كه هستم بپذير! و به ان كس كه تو ايمان داري به خدايت سوگند مگذار اين گونه غريب ارزو بر دل من ماند و بس پدرم يادت هست؟ روزگاري تو جواني بودي ارزو ها به دل شادت بود و پ از غوغا بود سر بي ترس تو .. نه؟؟؟؟؟ من هم اكنون جوانم پدرم ارزوهايم را اين قدر خرد و كوچك مشمار با خودخواهي كه براي شما اسمش هست مصلحت خواهي من مگذار كه شبانم پر از گريه شود پر ازناله و هر دم به خدا شكوه كند: كه چرا دخترك زنده است هنوز؟ و در اين سن كه همه دختركان چون من پر از زندگي اند. لبريز شوم از خواهش: كه خدايا يه خدا طاقتم طاق شده! من از اين زندگي سيرم سير. منتي بر سر اين بنده گذار و رها كن تن من از دنيا پدرم... پدرم كاش تو ميدانستي... ولي افسوس كه تو بي خبري از دل خسته ي دختركت ان چنان بي خبري كه با دستان خودت دختري را كه راضي نشوي خاري برود بر پايش اين چنين مي كشي و بيخبري! پدرم من را بپذير اين گونه كه هستم بپذیر ارزوهايم را بپذير ان گونه كه رويا دارم نه ان گونه كه رويا داري من را بپذیر اين گونه كه هستم بپذير... + نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386 11:37 توسط سمیرا |
ياد ان روز به خير! نگاهي كردي تو به چشمان من ساده به عمق شب تاريك در ان روز عجيب! زل زدي تا به كران! وه چه كراني!!! چه كراني كه چون شب تار دلم آرام نداشت! چه نگاهي!! ز چه بي تاب تر از بغض نهانم بودي؟! من سكوتي بودم پر از فرياد تو هم منتظري تا كه حرفي سخني يا نگاهي حتي! و من اما.... و من اما ناتوان بودم و تو خسته شدي به ستوه امدي و بغض امد و تو را يافت و گفتي ارام: " آه. نه! خسته شدي؟؟ گوش نميخواهي كرد؟" من سكوتي بودم كه تو را ازرده تر از پيش ميكرد وتو.... ناگهان... قطره مرواريدي در ته چشمانت به ستوه امد و لرزان شد و جان داد به روي گونه! تو به چشمان من زل زدي و قطره جوشيد و خروشيد و رها شد ناگاه ! (كاش ميشد كه بگويم آن چه در سينه ي من بود و به لب نآمد باز!) قسمتي از بودم از گذشته كه گذشت به تو دادم تا كه ايمن باشي كاش ميدانستي.... كاش ميدانستي كه سكوت پر از فريادم سخني بود كه در سينه ي من جاري بود و به قول دكتر*: خم نشد گفته نشد اهورايي بود سخني بود كه بر ذلت گفتن كمرش خم نشد الوده نگشت... كاش ميدانستي.... با خودت كاش نگويي كه غرورم سببي بود كه حرفي نزنم لب به گفتن نگشايم و نگاهت نكنم! *************************************** قطره گم شد و دستانت به داد سرت امد و سرت رفت ميان دستت "نكند خسته اي از من؟؟ خدا را راست بگو..." بغض خود را به درون باز فرستادي و گفتي: "به چه سوگند خورم؟؟ حرف بزن... حرف بزن!! من تو را دوست دارم تو خود ميداني. به خدا دوستت ميدارم ولي افسوس!نداري باور!!!" تو به من خيره شدي باز در اوج سكوت فرياد زدم! و تو لبخند زدي...... و پس از آن استوار و محكم به تن خسته و سرد زمين گام زدي! گام زدي.... * اشاره به نوشته ای از دكتر علي شريعتي: حرفهایی هستند برای گفتن که اگر گوشی نبود نمیگویم و حرفهایی برای نگفتن. حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی اورند. حرفهایی شگفت و زیبا و اهورایی همینانند!.... + نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386 19:38 توسط سمیرا |
خواهرت اين جا نيست رفته او پيش خدا چقدر خوب شده !خواهرم پيش خداست!!! پس چرا مادر من بي تاب است ؟ و پدر غم دارد؟...... او كه جايش زيباست...اگر او پيش خداست! گفته هاي من بود كه سنم- كم كمك ميشد هفت! * * * * * * * * * * * * * * * * * * قاب عكسش حالا مرحم تنهاييست! گرچه ديگر خانه از حضورش خاليست.... يادگاري از او:عكسي از لبخندش سهم اين دختر بود هق هق شبهايش! صورت خيسم را بالشم تنها ديد و به تنهايي من هر كبوتر خنديد! خواهر خوب خودم دل من بس تنگ است خوش به حالت خواهر زنده بون سخت است!!!!!! ياد تو مي ايد ؟ كه چه سان دست تو در دستم به هواي شادي دل كوچك من تو دويدي با من؟ ياد ان روز به خير!!! به هواي شيرين شدن لبخندم شكلاتي كه به دستم ميدادي تا ابد كافي بود. بعد ان روز كه تو رفتي و دل تنها شد چه بگويم زيبا؟؟ چه بگويم؟ تو كه رفتي دل من سخت شكست دست هايم يخ كرد واژه ها پوسيدند وشبانم همه شب يلدا بود! اري اين كودك خرد با تو دنيايي داشت با وجودت شبها خواب ارامي داشت گفته بودي با تو بي غمم تا اخر رفتي و من حالا پر غمم اي خواهر ياد تو مي افتم كه به من ميگفتي: زندگي را ديدي در ته چشمانم. حالا در ته چشمانم اين باور تلخ ميدهد ازارم: سادگي جرم من است. سادگي جرم بزرگيست رها بايد كرد. با خودم ميگويم: سادگي را گم كن. باز هم ميخندي و به من ميگويي: خواهر ساده ي من!!! اه كوچك من. + نوشته شده در شنبه یکم دی 1386 3:16 توسط سمیرا |
قسمت نبود با تو باشم شايد به رسم سرنوشت نفهميدم كي اينجوري اين قصه رو برام نوشت دروغ چرا ؟ بذار بگم:دلم ميخواست باهم باشيم كاشكي ميشد معجزه رو يكي برا من مي نوشت باروني شداون شب چشام وقتي كه گفتي نمياي وقتي كه خسته بودي تو ...خسته ي اون گذشته ها خواستم بگم سكوت من نبود نشونه ي رضام اما گفتم مي خوني تو اينو از اشك تو چشام سپردي من رو به خدا گفتي شايد يه روز بيام كاشكي ميشد بهت بگم چه جورين روز و شبام گفتي اگه زدو گرفت بازم مياي پيش خودم كه ارزوي تو اينه تا اخرش پيشت باشم گفتي هنوز دوسم داري اما نموني بهتره! گفتي بهم گريه نكن.گريم دلت رو ميشكنه راستي حالا چه ميكني گذشته هات يادت مياد؟ وقتي شبافكر ميكني جايي دارم من اون ورا؟ شايد توباور نكني هستي تو لحظه لحظه هام اگر كه باور نداري سرك بكش تو غزل هام شايد كه تقدير همينه باشي توي ترانه هام منم بشم سكوتي كه گمون كني چه بي وفام گفتي كه ديگه نميخواي با قلبت همصدا بشي اخه هنوزم وقت شب غرق گذشته ها ميشي + نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386 17:12 توسط سمیرا |
يك اسمان تنهاي سهم من ديوانه يك حسرت طولاني اه و غم و تنهايي! نم نم چكيد چيزي ارام روي گونه اه از دلم مپرسيد كز زندگي رميده! اه اي خداي شب بو دلگير از اين كويرم دلخسته ام ز بودن من عاشق عبورم..... اينجا همه غريبند دلتنگ و نااميدند من خسته ام از اينجا من تشنه ي عبورم......... اينجا تمام بودم غمها و غصه ها يم شايد اگر نباشم .... اه اي خداي خوبم! دلتنگ از اين بيابان از زخم حرف مردان از نيشخند هاي ارام و بي ترحم.... من خسته ام خدايا دلتنگ بارشم من اري بخوان زچشمم سرشار خواهشم من اه اي خداي غم ها اه اي خداي خوبم من خسته ام ز بودن از زندگي سرودن گم كرده ام خودم را شايد تو را....دلم را! سجاده ام كه گم شد ان شب كه بي تو بودم ان شب كه بار اول بي ياد تو سرودم اري گمانم ان شب خود راگم كرده بودم من بي تو مرده بودم اما چقدر زنده.... من بودم اما اري بي تو چقدر مرده... اري خداي خوبم من از خودم فراري.... تنها گناهم اين بود: دلتنگ بودم اري! هر چه كه بوده بوده اكنون برس به دادم اين چشمهاي خسته محتاج يك نگاه است! گفتي بخوانمت تا برمن نظر نمايي فرياد ميكنم من!اه اي خدا كجايي؟؟؟؟ از ياد برده بودم هستي هميشه با من شرمنده ام خدايا....من خوب تو نبودم! من عاشق تو بودم.... اما عجول بودم! خواندم تو را وليكن...من صبر كم نمودم!!! حالا حسادت من تنها خدا به مرگ است..... وقتي تو نيستي اه اينجا چقدر سرد است... اين ماجرا شروع شد:ان شب كه بي تو بودم! ان شب كه بار اول بي ياد تو سرودم! + نوشته شده در شنبه سی و یکم شهریور 1386 6:11 توسط سمیرا |
گفته بودي كه مرا تا ابد ميخواهي.... من به تو خنديدم! كه چرا واژه ا ي چون من تكراري را اين چنين ناب و نو ميخواني؟؟؟ من به تو خنديدم و گفتم:طفلك! قصه ي بانميكيست گر كسي عاشق تكرار شود او مرا نو ميديد! از تو خواهش بود و از من خسته فقط لبخندي به تو ميخنديدم و به چشمان تو كه در من خسته به دنبال چه ميگشت مگر؟؟؟ من غزل هايم هم پر از رفتن بود! تو نميدانستي كه چه سان پشت ان لبخندم ميسوزم تو نميدانستي كه ان دختركي كه نو ميخوانيش قصه اي تكراريست! به تو گفتم كه برو! بگذر ازمن.....بيچاره نشو! |