گفت :دیگه با خدا قهرم......دیگه صدامو نمیشنوه؟!
گفتم:شایدم گوشای تو نمیشنوه؟؟......کمی فکر کردو گفت:یعنی؟......اروم سرمو تکون دادمو گفتم :تو زندگیت با هر کی میخوای قهر کن اما با اون بالاییه قهر نکن که جز اون هیچ کسو نداریم!......................... اروم گفت:یعنی تو هم تا حالا باهاش قهر کردی؟؟؟ شرمنده گفتم:اره......اما وقتی به اخر خط رسیدم..تنها کسی بود که ارومم کرد وگفت هنوزم دوسم داره!............مدت طولانی سکوت کردو بعد گفت:اما اخه چه جوری؟!من خجالت میکشم......اینبارم لبخند زدمو گفتم:برو.....دیرت میشه ها؟.....منتظره......................................................
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 14:25 توسط سمیرا
|

عارفم دلم گرفته باز گل غصم شکفته جز تو هم کسی ندارم که بگه سمیرا بسه بگوبسه بگو بسه...... بگو بسه دیگه گریه... خیلی خستم تو میدونی برام این تنهایی مرگه به خدا بگو که داره میمیره ز دست غصه بگو اره بده اما..... اخه لایق عذابه؟.... داره میپوسه تودنیا اینهمه راستی سزاشه بخواه از اون واسه بنده که منو لطفا نرونه..... بگو یه غریب تنها....... ازهمه دیگه بریده.......... توی اوج ناامیدی .... فقط اون خدا رو دیده راستی میشه که بپرسی عاشقی مگه گناهه؟ تو دلت صاف مث دریاست بپرس این واسم سواله بگو تو ذهن و وجودش ... این سواله بی جوابه... واسه چی تا حالا زندم اگه که دوسم نداره؟ بگو که اومده اشتی..... ولی پروندش سیاهه.... میدونه قهره با بندش.... اخه پر ز اشتباهه...... بگو این بنده ی تنها..... کسی رو جزاون نداره میدونه خدای خوبش اهل بخشش گناهه میدونم اونقده خوبی.... اسمتم واسم زیاده.... تا یه چیز یادم نرفته...... زندگی بی تو محاله یه باردیگم میگم که زندگیم بی تو تباهه تو تموم ارزومی........ من دوست دارم ستاره
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 19:30 توسط سمیرا
|

اون قد از دیدنش هول شده بودم که................اونجا وایساده بود ...یه گل رز
مصنوعی بهم داد و گفت:"تاوقتی که این گل پژمرده بشه دوست دارم".ولی
من هنوز از هدیه ی دیدنش.......................................... تو چشاش زل
زدم و......... تو دلم گفتم من چقد خوشبختم.......خوشبخت تر از همه ی
این ادمایی که یا دارن میرن هدیه بدن یا دارن هدیه میگیرن.......و یادم رفت
به بهونه ی امروز بازم بهش بگم:دوست دارم
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 19:4 توسط سمیرا
|

هزاربارگوش کن
صد بار فکر کن و یک بار حرف بزن................. راستش اینو تو دانشگاه دیروز که رفته بودم واسه انتخاب واحد دیدم و گفتم اینجام بنویسم............. البته دوستم هانیه میگه درستش اینجوری بوده: هزار بار گوش کن صد بار فکر کن و یک بار عمل کن... مام به این نتیجه رسیدیم اونجا چون دانشجو باید کلی فک بزنه تا کارش را بیفته این کارو کرده تا..... راستی این هانیه خانوم ما قراره امسال کنکور بده......و پزشکی بخونه سال بعد......همه بگید ایشالله....
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 18:43 توسط سمیرا
|

سلام...........نمیدانم حالا که از هم جدا شده ایم به چه می اندیشی؟نکند هنوز هم هوای اسمان چشمانت بارانیست؟میدانی حس عجیبی مرا به فردا دعوت میکند....منی که از فردا گریزانم.........مراببخش اگر تورا در سرمای امروز رنجاندم باور کن فقط برای این بود که گرمای وجودت را فراموش نکنی...........احساس میکردم حادثه ای میخواهد روی گونه هایت ظهور کند اما تو سدی برایش ساخته بودی.نمیدانم از چه فرار میکردی؟؟از حادثه؟!.... دستانت را در دستانم گرفتم میخواستم بدانی هنوز نمرده ام پس هنوز تنها نیستی.......میخواستم دلت را قرص کنم....اما عزیزکم تو به چه میاندیشیدی؟درکدامین پستو اندیشه ات را جای داده بودی که با تمام تلاشم نگاهت در نگاهم گره نخورد؟!......چقدر بلند فریا میزدی.............خیلی بلند.................................من بلندی سکوتت را چگونه توصیف کنم؟؟....مرا ببخش اگر مدام وارد تنهایی ات میشدم.......اگر بی اجازه درمیان فریادت چیزی میگفتم تنهاو تنها برای این بود که به این تنهایی عادت نکنی رنگین کمان من................................................. فریاد بلندت با قدمهای ارامت ملودی قشنگی ازتنهایی ات ساخته بود.........با من بگو.......بگو تا برای رسیدن به تو چه کنم؟؟بگو چگونه میتوانم شایسته ی لحظه های بارانیت شوم؟بگو در کدامین چشمه باید خود را بشویم تا لایق ورود به تنهایی ات شوم؟...........مرا میپذیری؟؟؟.............هوا سردتر میشد اما سرمایش را وقتی از تو دور شدم حس کردم......تو سوگند خوردی تا هرگز گرمایت را از من نگیری زیرا یخ زدن من بی تو حتمیست................ بیا دوباره پیمان بندیم به حرمت لحظه های مقدسی که با هم بودیم......شاهدمان را اسمان قرار دهیم و قاضی را خدا..تا-تا اخرین لحظه اجازه ندهیم تنهایی به رویاهایمان راه پیدا کند وفراموش کنیم او هنوز هم همانیست که از خودمان به ما نزدیکتر است.......پس اگر چیزی هست از ماست ........بیا دستانمان را بهم دهیم و بلندترین فریاد ها را تقدیمش کنیم و از همین جا شروعی تازه را تجربه کنیم.دستانت را به من بده.....باز هم تو برنده شدی چون صدای سکوتت از حرفهای من بلندتر بود...................
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 6:58 توسط سمیرا
|

تو به من خندیدی...
ونمیدانستی من به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را برایت دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید سیب را در دست تو دید
غضب الود به من کرد نگاه.................................
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
وتورفتی و هنوز...................................
سالهاست که در گوش من ارام خش خش گام تو تکرار کنان میدهد ازارم...........من اندیشه کنان غرق این پندارم "که چرا باغچه ی کوچک ما سیب نداشت؟...................
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 2:25 توسط سمیرا
|

تاکی دلم بهانه بگیرد برای تو ؟؟؟؟.... تاکی دلم نگاه و نقطه بچیندبه جای تو؟![]()
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 2:18 توسط سمیرا
|

یادته؟.......دستات تو دستام بود..................مثل همیشه همه ی راهو من حرف زده بودم و تو گوش داده بودی.....................نمیخواستی به چشام زل بزنی و مستقیم به جلو نیگا میکردی.......................شایداز ترس تر شدن گونه هات!نمیدونم شایدم فهمیده بودی دیدن مرواریدای قشنگی که گونه هاتو میسوزونه-ریشه ی منم میخوشکونه....هوا عجیب سرد بود اما ما..............................................................................همیشه اینجوری بود....ازهمون روزهای اول همیشه تو ساکت بودی و من اکثرحرفارو از تو چشات میخوندم .....خیلی موقع ها که نمیشد حرفی بزنیمو چیزی بگیم با چشامون حرف میزدیم.....
(راستی بزن به تخته یهو دیدی چشممون زدن ها؟!!!!!!!!!!!!..........)
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 2:11 توسط سمیرا
|

اگه یه خر بوست کنه بهتر از اینه که یه بوس خرت کنه...(ضرب المثل ژاپنی)
واسه کسی گریه کن که ارزش اشکاتو بدونه....
هرکودکی با این پیام به دنیا می اید:"که خدا هنوز از انسان نومید نیست"
اگه چیزی رو میخوای که تا حالا نداشتی/کاری رو بکن که تا حالا نکردی!
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 2:0 توسط سمیرا
|

اگر میدانستی چقدر دوستت دارم هرگز برای امدنت باران را بهانه نمیکردی
رنگین کمان من..................................................................................
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 1:56 توسط سمیرا
|

ديده دريا كنم و صبر به صحرا فكنم وندران كار دل خويش بدريا فكنم
از دل تنگ گنه كار برارم اهي واتش اندر گنه ادم و حوا فكنم
خورده ام تير فلك باده بده تا سرمست عقده در بند كمرتركش جوزا فكنم
جرعه ي جام برين تخت روان افشانم غلغل چنگ درين گنبد مينا فكنم
مايه خوشدلي انجاست كه دلدار انجاست ميكنم جهد كه خود را مگر انجا فكنم
بند برقع بگشاي اي مه خورشيد كلاه تاچو زلفت سر سودازده درپا فكنم
حافظا تكيه بر ايام چو سهو است و خطا
من چرا عشرت امروز به فردا فكنم؟؟؟؟
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 22:26 توسط سمیرا
|

سلام خدا جون ....
ميشنوم كه مرا به سكوت درونم ميخواني...
اماپريشاني زندگي-مراا از اين لذت دور ميكند
حتي اگر شتاب روز مرگي تو را از يادم ببرد
فراموشم نخواهي كرد.
سرگشته ام......نميدانم به كجا روم؟؟
چپ و راست......پس و پيش
همه جا تاريك است!
به درونم باز ميگردم..........ستاره اي روشناست
خداي من....خداي من
تو همه چيز راميبيني ومن تو را!
به من بياموز درتو زندگي كنم......پيش روم و نفس بكشم ومبادا فراموش كنم:"
تو يگانه پناه ارامشم هستي........
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 22:14 توسط سمیرا
|

عشقولانه ها واسه اونايي كه................................................. انگشت شستتو بذار رو بند اول انگشت اشارت-گذاشتي؟دلم واست همون قدر شده تو مث ماه ميموني با اين تفاوت كه ماه ۳ حرف داره اما تو حرف نداري گلم اگه يه پروانه روت نشست نپرونش -خودم چند لحظه پيش ادرس قشنگترين گل دنيا رو دادم الو....سلام من از هواشناسي تماس ميگيرم اينجا يك نفر هواي شما رو كرده چي كار بايد كنه؟؟ امشب به اسمون نيگا كن اگه ستاره اي نبود حاظرم تا خود صبح ستارت شمو واست چشمك بزنم ۰۳/۰۰ ۰۲/۰۰ ۰۱/۰۰ ۰۰/۰۰ ((......!!!!!!BOOOOOM!!!!!!!!....)) دلم از دوريت تركيد با گوشيت چي كار كردي؟هر چي ميگيرم ميگه مشترك مورد نظر در قلب شماست!!!!!!! سركاري....... واسه تو كه ميخواي سركارش بذاري............. اخه چرا . . . بگو اخه چرا؟ . . . . اخه چرا تو كه ميدوني سر كاري مياي پايين؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تو زيبا توماه توبينظير تو جذاب تو بهترين تو مهربون تو يه فرشته تو دوست داشتني ولي من چي؟يه ادم خالي بند برو..................................... برو..............................................................تا وقتي ميگم بايد بري.......................................بچه برو من كه نگفتم وايسا..........................برو....برو....بسه ...حالا برگرد اگه بگم دوست دارم اگه بگم عاشقتم اگه بگم واست ميميرم اگه بگم همه ي نفسمي.....اگه بگه وجودمي واسم يه "لپ لپ"ميخري؟ دستانم رابركمرت حلقه ميزنم لبانم را بر لبانت ميگذارم و از عصاره ي وجودت ميمكم و با تمام وجود فرياد ميزنم :"دوستت دارم اي شيشه ي نوشابه" جشنواره ي فيلم فجر در قم: ۱:عباقرمزي ۲:صيغه شدگان ۳:بازگشت مارمولك ۴:من شيخ حسن ۱۵ سال دارم ۵:اخوندي با كفش هاي كتاني ۶:عمامه اي براي ۲ نفر ۷:قلعه ي اخوندها ۸:دو من
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 22:4 توسط سمیرا
|

سلام....من سمیرام متولد ۲۷/۱/۱۳۶۷با یه محاسبه میفهمید که ۱۹ سالمه!البته بهار میشم ۱۹ ساله...
اما شما میتونید هر چی دلتون خواست صدام کنید ....امیدوارم تو وبلگم لحظات خوبی رو بگذرونید و از بودن تو اینجا لذت ببرید......راستی هر نظری داشتید واسم بذارید ...خوشحال میشم......راستی اومدن به اینجا یه شرط داره..حتما دارید میگید تازه خانوم شرطم میذاره؟نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟چه کنیم!
اینجا که میایید لبخند رو لباتون باشه....راستی یه قسمتم میذاریم واسه درد دل که هر کی هر مشکلی داشت با هم حلش کنیم...هر چی باشه ۴ تا کله بیشتر از یکی میتونه....خلاصه این که ما سنگ صبوریم..قدمتون رو جفت چشام.....راستی نظرم یادتون نره...مثل اینکه دوباره زیاد حرف زدم؟شرمنده.....![]()
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد
طلب عشق ز هر بی سرو پایی نکنیم
قربونت ...نظریادت نره
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 21:20 توسط سمیرا
|
