اين منم دختركي كز خودش هم سير است پشت اين ثانيه ها با خودش درگير است پي خود ميگردد پي ان دختركي كه صداي خندش گوش را كر ميكرد و ستاره هر شب به دل نازك او باز چشمك ميزد پي ان دختركي كه نگاهش پر از دريا بود! پر از احساسي كه مدام بر دل نازك او نهيبي ميزد: گرچه غم در سينه است دخترك باز بخند زندگي بايد كرد! و به او مياموخت: شانه ات محكم باد و دلت باز صبور و نگاهت پر از فريادي كه بگويد به همه: زندگي بايد كرد! و من اكنون شايد تلخ و بس غمناكم ! اي تبعيديهااااااااا........ زبهشت امده ايم و در اين خاك چنان ميتازيم كه توگويي اينجا!تا ابد ميمانيم............ اري اين كس كه شما تلخ و غمناك تر از قصه ي ليلي خوانديد؟! دخترك شادي بود! از شقايق ميخواندونگاهش به همه نور اميدو حمايت ميداد! و من اكنون پي ان دختركم! اي تبعيديهااااا؟! چه كسي ميداندمن کی؟ و کجا گم شده ام؟؟؟؟؟
+
نوشته شده در جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 4:51 توسط سمیرا
|

یا لطیف..........
سلام....بازم منم که میخوام با کلمات بازی کنم .....دیشب تا صبح بارون بارید نگرون نشی اما منم یه خورده باریدم..... فقط یه خورده! مهربونم میخوام با این واژه ها از دلم واست بنویسم.....اما حتی واژه ها هم باهام لج کردن ! چشامو میبندم............ میدونی این بار کدوم خاطره تو ذهن خسته اما امیدوارم جون میگیره؟؟؟ نمیدونم چرا هر موقع دلتنگ مهربونیات میشم ...خاطره ها ارومم میکنن حتی تلخاش!اما...... اما مگه میشه خاطره ی با تو بودن تلخم باشه؟؟؟نه!فکر نکنم..... از دو روز پیش ادرستو پیدا کرده بودم....(همیشه میپرسیدی :سمیر اگه ازم ۱۰۰۰۰۰۰کیلومتردور بشیم چی کار میکنی؟هزار بار تو دلم داد میزدم که هیچ فاصله ای نمیتونه تو رو ازم جدا کنه اما....واسه جواب تو همیشه سکوت کرده بودم با یه لبخند.....)همه چیزو اماده کرده بودم واسه دیدنت به عقربه های ساعت التماس میکردم....دلتنگی امونمو بریده بود تو مسیر راسشو بخوای خیلی گریه کرده بودم تا وقتی میدیدمت اشکام نریزن!بالاخره رسیدم....داشتم سراغتو میگرفتم که بلند گفتی:سمیر؟؟؟؟؟ وبعد اشک تو چشات جمع شد از دیدنم شوکه شده بودی فکر نمیکردی... حالا میون دستام بودی و اشکات اروم داشتن میریختن -:داری گریه میکنی؟؟؟؟؟ -:سمیر ؟؟؟؟(یعنی تو کجا این جا کجا؟) -:چیه میخوای برم؟؟ -:سمیییییییییییر!!!(یعنی لوس نشو) -:این جارو از کجا پیدا کردی؟؟؟؟ -:چیه فکر کردی میتونی از دست من راحت شی؟؟؟هر جا بری پیدات میکنم..... و هنوزم اشک رو گونه هات قل میخورد ـ:اشکاتو پاک کن.....تولدتم مبارک! -:سمیر؟؟؟؟؟ اون گوشه ی حیاط .اون لحظه ها.وقتی بغلت کردم......وقتی مثل همیشه بغضمو قورت دادم تا روز تولد مهربونم گریه نکنم.............. دیییییییییییییییییییییییینگ(صدای زنگ بود.....بچه ها برین کلاس....) انگار دنیارو ازمون گرفتن!دستاتو گرفتم تو دستام(همیشه وقتی دستات تو دستمه ارومم و یه حس خوبی دارم یه حس مثل وقتایی که تو بچگی خودمومیزدیم به خواب تا مامان موهامو ناز کنه و بابا بغلم بگیره و ببره بندازدم سرجام....یه ارامش از جنس همونی که وقتی از ته دلت میخندی تو دلم لونه میکنه)و گفتم:دوست دارم .... تولدت مبارک!......همه میگن اون روز همش من حرف زدم ...اما باور کن همه حرفایی که با چشات بهم گفتی رو شنیدم........ -:خانوم برین تو الان دبیرتون میاد -:مواظب خودت باش !راستی به مامان اینا بگو اگه یه داداش داشتم حتما این کارو میکردم!
+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 23:15 توسط سمیرا
|

یا لطیف
میدونی دیگه این واژه ها هم نمینویسن دیگه نمیتونم کلمه ها رو بچینم بغل هم .................. چشاتو پر کرده بودی از غم و لبات خیلی وقت بود که سکوتو انتخاب کرده بود!نگاهت پر حرف بود امااز من میدزدی...ولی یادت رفته بود که من ........وقتی راضی شدی نگات پر اما بود !!!!! اما نازنین دارم همه چی رو اماده میکنم شونه هامو محکم میگیرم تا با اطمینان بهشون تکیه کنی ..قدمامو محکم ور میدارم تا از مشکلات تو راه نترسی !سینمو جلو میگیرم تا امید و از تو چشام بخونی و همیشه منتظر میمونم تا سنگ صبور دل مهربونت بشم!همه چیز امادست.میدونم راهی که میریم سختی زیاد داره اما.......حالا که به دستام اعتماد کردی و دستتوتو دستم گذاشتی دستتو محکمتر فشار میدم تا مشکلات ببینن هیچ چی نمیتونه ما رو از پا بندازه .......اینجا پشت این ثانیه ها ..... دلم میخواست بهتر از این بنویسم اما گفتم که اینجا خیلی وقته واژه ها باهام را نمیان........
+
نوشته شده در شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 4:27 توسط سمیرا
|
