نميداني چه سان ميلرزد اين دختر
و مي پيچد به خود از درد
چند قرني ميشود در سينه هاي خود
درد دارد . درد!
او نگاهش شكوه دارد
از خودش ، دنيا،خدا،مردم
و مي انديشد او ترسان....
و ميپرسد ز خود لرزان؟
در اين دنيا كه بايد بود؟چه بايد كرد؟
ميان ِ بايد و شايد...
كه بايد ماند و شايد،رفت....
در اين دنيا كه چون دل بر نگاهي آشنا بندي
به ناگه ميشود بي رنگ همه اميد هاي خوب ديروزت!
چه بايد كرد؟
ز خود ميپرسم و افسوس...
جوابي نيست!
نميدانم چه بايد كرد... و شايد هم كه ميدانم ولي ميترسم از كردن
از خداي اقاقي ها كه پنهان نيست...
از تو كه حاكم شدي بر قلب تبدارم چه پنهان
من از تاريكي فردا...
من از تاريكي شب ها...
از این دنیا، از این تکرار بیهوده و اما سخت پا برجا....
از اين سرگشتگي هايم..
اگر هايم... اگرهايت....
از اين دنياي وانفسا!
از اين گاهي و گاهي ها
كه گه گاهي، هرزگاهي به جرم شايد و اما
ميكند مرا مهمان ِ اندوهي ز غم ها و حسرت ها....
نميداني چه سان ميترسم از اين ها واز پايان ِ اين دنيا!
ولي امشب ميان گريه و اشكم
ميان بغض تلخ مانده در تنگ ِ گلو
خدا را داده ام سوگند...
به هر كه دوست تر دارد
كه واگيرد مرا از ترس.
كه ويران ميكند اين ترس!
كه ويران ميكند اين ترس!
خدا را داده ام سوگند....
و تو ، اي تمام آرزوي ِ دختري پيچيده در حسرت !
تو را من دوست ميدارم!
به بارش هاي باراني كه در راه است
به سيب و رازقي سوگند!
نيمه شب 21 ماه رمضان شب قدر سال87
+
نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387ساعت 12:25 توسط سمیرا
|
