جرم من چيست كه اين گونه به من ميتازي؟ به خدا خسته ام از اين همه دلشوره پدر كمي اهسته برو دختر خسته ي تو از تو سوالي دارد: به چه جرمي پدرم؟ به چه جرمي دل من را كه پر از مهر خداست با شلاق سخن اي چنين سوزاندي؟؟؟ به چه جرمي پدرم؟ تو مدام گله داري كه چرا دختر خيره سرت ان چه تو ميداري دوست شبيه ان نيست اما پدرم تاج سرم شده تا حال بپرسي از خويش: تو هماني هستي كه دل من ميخواست؟؟؟ .... ........... لابد با خودت ميگويي: تو چه كم داري هان؟! هر چه كردم از بهر تو كردم دختر! من از ان دم كه سپيده سر زد تا به اعماق سياهي شبان تا تو خوشبخت شوي جنگيدم. تو چه ميداني كه چه شبها كه بر مخمل خواب اسوده خوابيدي در اوج سياهي شبان چشمانم به خواب خنديدند؟! .... شانه بالامنداز زير لب با خودت گله از قدر نشناسي دخترك خويش مكن پدرم دل من خالي از گرمي دستانت هست ياد داري ان روز؟!.. كه فشردي تن رنجورم را به اغوشت تنگ؟ و من . پر از مهر وجود پدرم بي ترس شدم از هر چه كه در دنيا هست پدرم... پدرم گرمي آغوش گرمت و نگاهي كه پر از افتخارت به من بود كجاست؟ ............ من دلم گوشه اي از مهر تو را خواهان است من دلم عشق تو را مي خواهد نه اين كه هر دم با زهر سخن روزگارم را تلخ و دلم را پر از آه كني خوب ميدانم كه دلت ميخواست كه من ان دختر خوب و نجيبي باشم كه دلت ميخواست همه عمر! اما... اما پدرم بد نيست بداني دل من روزگاريست كه در حسرت اين كه مرا اين گونه كه هستم بپذيري خشكيد. من را بپذير اين گونه كه هستم بپذير! و به ان كس كه تو ايمان داري به خدايت سوگند مگذار اين گونه غريب ارزو بر دل من ماند و بس پدرم يادت هست؟ روزگاري تو جواني بودي ارزو ها به دل شادت بود و پ از غوغا بود سر بي ترس تو .. نه؟؟؟؟؟ من هم اكنون جوانم پدرم ارزوهايم را اين قدر خرد و كوچك مشمار با خودخواهي كه براي شما اسمش هست مصلحت خواهي من مگذار كه شبانم پر از گريه شود پر ازناله و هر دم به خدا شكوه كند: كه چرا دخترك زنده است هنوز؟ و در اين سن كه همه دختركان چون من پر از زندگي اند. لبريز شوم از خواهش: كه خدايا يه خدا طاقتم طاق شده! من از اين زندگي سيرم سير. منتي بر سر اين بنده گذار و رها كن تن من از دنيا پدرم... پدرم كاش تو ميدانستي... ولي افسوس كه تو بي خبري از دل خسته ي دختركت ان چنان بي خبري كه با دستان خودت دختري را كه راضي نشوي خاري برود بر پايش اين چنين مي كشي و بيخبري! پدرم من را بپذير اين گونه كه هستم بپذیر ارزوهايم را بپذير ان گونه كه رويا دارم نه ان گونه كه رويا داري من را بپذیر اين گونه كه هستم بپذير...
+
نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 11:37 توسط سمیرا
|
