تبليغاتX
با من بیا..... - شكر ميگويم تو را بسيار!!!.....

 

 

 

 

آي مردم هر كجا آباد

من كمي حرف دارم

حرف دارم

من گله از مردماني سخت نامرد دارم

من تنم رنجور و بيمار است

من كمي تنهاتر از سهراب

من كمي بيكس تر از نيما

من شبيه هيچ كس هستم!

من شبيه هق هق آن دختر معصوم

يا شبيه درد مرموزي

يا شبيه شعرگمنامي

ناشناس ناشناسم!

سينه هايم مملو از درد است

بر لبم مهر است اما  مثل چشمانم

پر از حرف است….

چه مي خواهي بداني از دلم اينك؟

اين كه در اين سو كسي همياورم نيست؟

كه هر كس را گمان كردم

 كه باشد يار و غم خوارم

شده دشمن سر سخت اين  جانم؟

زده طعنه بر اشعار  بيمارم.

چه گويم ؟؟!!..

آخراز دست اين شبنامه دلگيرم!

نميدانم چه ها بايد بگويم!

دير گاهيست  كه هيچ آشنايي

 به من و سادگيم سر نزده!

ديرگاهيست كه جز سايه ي يك مرد عجيب

هيچ  كس شانه به شعرم نزده.

هيچ كس اين جا هوس گم شدن

بين امواج نگاهم به سر بي پرواش نزده!

آن كه همراه چشم من ميگريد

ايينه

تنها ايينه است

و من تنها تر از تنها

و من ليلي تر ليلي

و من مثل كسي هستم

كه نامش را نميداني

كسي كه بيست سالش شد

همه تبريك مي گويند!

بيست سال قبل

بيست و هفت  يك بهار بي بهانه

امدم اين جا

تولد نام خوبي هست.

براي من كه بيزارم ز تكراري شدن

آري.

و ميخندد دلم ارام

كساني يادشان مانده               

كه امروز آمدم دنيا!

خدايا. خسته ام اما

شكر ميگويم تو را بسيار!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 11:40 توسط سمیرا |